سعدى

16

بوستان ( فارسى )

330 ملك با دل خويش با گفت‌وگو * كه دست وزارت سپارد به دو « 1 » و ليكن بتدريج تا انجمن * بسستى نخندند بر راى من بعقلش ببايد نخست آزمود * به قدر هنر پايگاهش فزود برد بر دل از جور غم بارها * كه ناآزموده كند كارها چو قاضى بفكرت نويسد سجل * نگردد ز دستار بندان خجل « 2 » 335 نظر كن چو سوفار دارى بشست * نه آنگه كه پرتاب كردى ز دست چو يوسف كسى در صلاح و تميز * بيك « 3 » سال بايد كه گردد عزيز بايّام تا بر نيايد بسى * نشايد رسيدن بغور كسى ز هر نوع « 4 » اخلاق او كشف كرد * خردمند و پاكيزه‌دين بود مرد نكوسيرتش ديد و روشن‌قياس * سخن‌سنج و مقدار مردم شناس 340 براى از بزرگان مهش « 5 » ديد و بيش * نشاندش زبردست دستور خويش چنان حكمت و معرفت كار بست * كه از امر و نهيش درونى نخست درآورد ملكى به زير قلم * كزو بر وجودى نيامد الم زبان همه حرفگيران ببست * كه حرفى بدش برنيامد ز دست حسودى كه يك جو خيانت نديد * بكارش نيامد چو گندم طپيد 345 ز روشن دلش ملك پرتو گرفت * وزير كهن را غم نو گرفت نديد آن خردمند را رخنه‌اى * كه در وى تواند زدن طعنه‌اى امين و بدانديش طشتند و مور * نشايد درو رخنه كردن به زور ملك را دو خورشيد طلعت غلام * بسر بر كمر بسته بودى مدام دو پاكيزه‌پيكر چو حور و پرى * چو خورشيد و ماه از سديگر برى 350 دو صورت كه گفتى يكى نيست بيش * نموده در آيينه همتاى خويش سخنهاى داناى شيرين‌سخن * گرفت اندر آن هر دو شمشاد بن چو ديدند كاوصاف و خلقش نكوست * بطبعش هواخواه گشتند و دوست درو هم اثر كرد ميل بشر * نه ميلى چو كوتاه‌بينان بشر

--> ( 1 ) . در بعضى از نسخ بجاى اين بيت : در انديشه با خود ملك راى زد * كه دستور ملك اين‌چنين را سزد ( 2 ) . اين بيت در بعضى از نسخ نيست . ( 3 ) . ده ، سى ، چل . ( 4 ) . نوعى . ( 5 ) . بهش .